|
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت *** بر رود بالا، همی با اصل خود یکتاستی
|

بالای ضریح و زیر گنبد سیده الزینب *س*

ضریح مقام رئوس شهداء
(گفته می شود سر مبارک ۱۶ صحابه امام حسین اینجا دفن اند: از جمله: رأس اباالفضل العباس، علی اکبر، حبیب بن مظاهر و ...)

قبر مطوّل هابیل (حدود ۵ متر)
یا واقعاً نسل اول، اینقد قد دار بودن یا اینکه کلاً قبرها رو بزرگ می ساختند یا اینکه همش دروغه و سند نداره)

چقدر، نوشته که نوشته نشده بود بر دیوار بیرونی مقبره!!
از اینکه او را چقدر دوست دارند و تک جمله های مشهورش را.
قبرش تکیه بر بارگاه زینب داشت، و تنها، سخت و صبور!

جزو قدیمی ترین مکان های بهداشتی جهان اسلام
درست وسط بازار حمیدیه دمشق، قیمت امکانات: با سرویس سونا، ماساج عربی! و چای و قلیون: ۱۰هزار تومان

نمایی زیبا از صحن جامع اموی و مأذنه العروسش
(مکانی با قدمت ۳ تا ۴ هزار ساله، از زمانی که معبد آمون مصریان در آنجا بوده، تا کلیسای مسحیت و در سال ۹۶ توسط ولید بن عبد الملک(ششمین خلیف اموی) با هزینه ای بسیار سنگین به مسجد تبدیل و جزو مکانهای هنری و دیدنی شد.)
بر این مأذنه در زمان کلیسا بودنش و هنگام عروسی ها، پارچه و لوازم زینتی می آویختند برای شگون عروسی، و بعدها و در اسلام آن هنگام از آن بالا رفته و اذان می گفتند. و امروزه فقط مأذنه است.

کلیسای عام ارتدوکس مربوط به قدیس آنتونیوس
بسیار دیدنی و زیبا در وسط بازار باب توما که دروازۀ شرقی دمشق است.

در کلیسا ازدحام بود. و معلوم شد عروسی است. داماد و عروس در حال چرخ زدن در جایگاه و کشیش هم ورد می خواند و ساقدوشها در اطراف. با خودم گفتم برای یکبار هم که شد یک مراسم عروسی رو دارم می بینم که ناگهان صاحبان مجلس که متوجه عکس گرفتنم شدند، محترمانه بیرونم کردند.
اینجا زادگاه جد الانبیاء، ابراهیم خلیل است. شانلی اورفا. ترکیه. مرداد ۱۳۸۷


بقایای کاخ نمرود، بر بلندای کوهی که به زعم خود می توانست بر تخت جلال خدایی تیر زند. اما واقعاً ارتفاع داشت. من با طی حدود ۱۵۰ پله سنگی توانستم بر قسمتی از آن احاطه یابم و تصویر بگیرم. آن گنبد، در کنار غار زادگاه ابراهیم است که در زیر همین کوه و دهانه آن قرار دارد.

اینجا اطراف غار و مسجد ابراهیم است. سمت راست، مکانی است که ابراهیم از آنجا با منجنیق به درون آتش پرتاب شده است. درون این رود، ماهیان سیاهی بودند که می گفتند، از نسل ماهیانی اند که در داستان آتش نمرود، آب می افشاندند.
دو سال از اینپیمان گذشتهبود كه روزی یكی از كفار همپیمان قریش با سرودن شعری توهینآمیز به پیامبر اسلام اهانت كرد. اینعمل، موجب درگیری شد. ابوسفیان بهناچار برای میانجیگری نزد امیرمؤمنان، علی(علیهالسلام) رفت و از او خواست كه پیش پیامبر اكرم(ص) شفاعت نماید.
علی(ع) در جواب فرمود: پیامبر خدا با شما پیمانی بست و هرگز از پیمانش برنمیگردد ... در این هنگام، حضرت فاطمه در پشت پرده ایستاده بود و امامحسن(ع) كه كودك چهاردهماههای بیش نبود پیش او بود. ابوسفیان خواست كه حضرت فاطمه اجازه دهد امام حسن، نزد پیامبر اكرم(ص) از ابوسفیان شفاعت كند. با شنیدن اینسخن، امام حسن نزد ابوسفیان رفت و با یك دست بر بینی او و با دست دیگر بر محاسن او زد و خداوند او را به زبان آورد تا بگوید: ای ابوسفیان! بگو جز خدای یكتا خدایی نیست و محمد رسول خداست، تا من (برایت) شفاعت كنم. اینجا بود كه علی(ع) (از سر ذوق) فرمودند: سپاس و ستایش خداوندی را كه در خاندان محمد از میان خودشان كسی را مانند یحیی بن زكریا قرار داد(كه در كودكی به اذن خدا زبان بهحق گشود) و اینآیه12سوره مریم را تلاوت كرد: (یا یحیی خذ الکتاب بقوۀ وآتیناه الحكم صبیا.)

مهمترین صفت یحیی، زهد و قناعت شدیدش بود. آنچنانکه در روایت ناب شیعی خودمان هم مثلش آمده: «من اراد ان ینظر الی آدم فیعلمه، و نوح فیحلمه، و ابراهیم فیحلمه، و یحییبنزکریا فیزهده، و موسیبنعمران فیبطشه، فلینظر الی علیبنابیطالب(علیهمالسلام) خلاصه میزانالحکمه، ص38. در اصول کافی، ج2، ص655 آمده که ایشان از خوف عذابالهی بسیار میگریست و خنده نمیکرد.
و شهادت آنحضرت چنانکه در کتب قصص انبیا آمده و شهره، اینست که زنبدکارهای با هیرودیسـ پادشاه وقتـ رفتوآمد داشت تا آنکه طی توطئهای، دختر زیبایش را در معرض نگاه هوسآلودۀ پادشاه داشت. مادر هرزه، از دختر هرزهترَش خواست که در برابر پادشاه، وی حاجتش را خون یحیی بشمرد.(بحارالانوار، 14/180 و قصص الانبیاء(نجار)، ص369)
یا بهنقلی دگر، هیرودیس، عاشق دخترِ خواهرش میشود و چون در شریعت یهود این، از ممنوعات بود، مادر دختر با آن فتانه، فتنهگری میکنند و خون یحیی را بر زمین میریزند. (قصصالانبیاء(راوندی)ص218)
امام صادق در روایتی میفرمایند: «قاتل حسینبنعلی و یحییبنزکریا(علیهماالسلام) زنا زاده بودند، و آسمان و زمین تاکنون فقط بر ایندو گریسته است(کنایه از شدت تأثر و عظمت داستان) بحار14/182 و تفسیر قمی ص616 و کامل الزیارات ص250.
از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون! آخر همین هفته، ایشاالله عازم سوریهام با بانو و رضیالدین. از جاهای دیدنی در مسجد جامع و مسجد اموی دمشق، یکی محل دفن سر یحیی است. البته خود بدن در مسجد دلم (در ناحیه زبدانی از نواحی دمشق) مدفون است. محل دفن پدر (زکریا) نیز در مسجد اموی شهر حلب است.

عن عمار الساباطی، قال: قلت لأبیعبدالله(ع) ما منزلۀ الائمۀ؟ قال: «کمنزلۀ ذی القرنین و کمنزلۀ یوشع و کمنزلۀ آصف بن برخیا.»
قلت له: فبما تحکمون؟ قال: «بحکم الله و حکم آل داوود و حکم محمد(ص) و یتلقانا به روح القدس.» اصول کافی، ج1، کتاب الحجۀ، باب الائمۀ انهم اذا ظهر امرهم حکموا بحکم آل داوود، حدیث پنجم)
برایم جالب بود که امام صادق(ع) شأن و جایگاه خویش را با ذیالقرنین و یوشع و آصف بسنجد و ذهن مخاطب را چنین درگیر آن ریسمان ممتد الهی در تاریخ انسان سازد.
امام میفرماید، امامت من بر تو در اینروز، ادامهی همان رهبری آسمانیای است که در ادیان گذشته چون یهود بود. آنچنانکه ذوالقرنین جلوی زیاده خواهی یأجوج و مأجوج را گرفت(سوره کهف) و آنداستان آصف و قدرتش در آوردنِ تخت بلقیس در سوره نمل که شهره است.
با خود گفتم، خوانشِ تاریخ ائمهی یهود و تحلیل درست علم، قدرت و شأن آنها برای دینپژوهان امروزین هم بهره دارد و خواندنی است و در شناخت ائمه شیعی هم پُر فضاست و هم پُر غذا.

«اما قبل از آمدنِ ایمان، زیر "شریعت" نگاه داشته، و برای آن ایمانی که میبایست مکشوف شود، بسته شده بودیم. پس شریعت، لالای ما شد تا به مسیح برساند تا از ایمان عادل شمرده شویم. لیکن چون ایمان آمد، دیگر زیر دست لالا نیستیم.» رساله پولس به غلاطیان5/6
دوم شخص مسیحیت، پولسِ رسول(متوفی64-67م) هموست که شاید اول کسی است که بحث شریعت، طریقت و حقیقت را بر دایره جمع مومنان افکند و عیسویان نوپا را به گذر از پوستۀ شریعت دعوت نمود. پولس رسول، به شریعتِ آمده بر جماعت نگران بود و امت بیرهبر را به ادعاها و کشفیات ایمانی خود سرگرم مینمود: «اما یافتم که هیچ کس از اعمال شریعت، عادل شمرده نشود بلکه به ایمان مسیح. و نه از اعمال شریعت، عادل شمرده شویم؛ زیرا از عمال شریعت، هیچ بشری عادل شمرده نخواهد شد.» رساله به غلاطیان2/16

او امیدش را نه بر اطاعتهای ظاهری و انجام عبادات که بر دل و فیضِ مسیح میبست: «زیرا گناه بر شما سلطنت نخواهد کرد، چونکه زیر شریعت نیستید؛ بلکه زیر فیض.» رساله به رومیان6/14
پولس در رسالهاش به فیلیپیان2/6 به عیسی میبند که وی با خدابودن را غنیمت نشمرده است! و لذا خود را خالی کرده و به صورت غلامان و شبیه مردمان بر روی زمین ظاهر گشته است. این دعوی و سایر مدعات وی که نشانی از تأویل و تفسیر ایمانی او بر قضایای دینی دارد، چنان اوج گرفت و بر دل نشست که وی موسس دوم مسیحیت لقب گرفت.
پولس در اسلام اما منحرف خوانده شد و مسئول گمراهی جریان اصیل مسیحیت. در کتاب بحار الانوار 8/311 حدیثی است از نبی اکرمص با این مضمون که «ان فی النار لوادیاً یقال له سقَر ...» که در آن 5 نفر از امم سابق و 2نفر از امت من هستند: فاما الخمسه: فقابیل الذی قتل هابیل، ونمرود الذی حاجّ ابراهیم فی ربه فقال أنا أحیی و أمیت، وفرعون الذی قال أنا ربمک الأعلی، ویهود الذی هوّد الیهود، وبولس الذی نصّر النصاری، و من هذه الامه اعرابیّان(ابابکر و عمر).
در بحار25/273 روایت جالب دیگری هم آمده که در آن امامصادقع افرادی را که در کـَمَد(کوه سیاه و ترسناکی که نام وادیی از جهنم است)، نام میبرد: راوی میپرسد: در آن وادی کیانند؟ امام: کلُّ فرعونٍ عتا علی الله و کل من علِم العبادُ الکُفرَ. نحو البولس الذی علّم الیهود أن ید الله مغلوله و نحو نسطور الذی علم النصاری ان المسیح ابن الله و ... »
عُزیر(عَزرا)، عیسی و علی(علیهم السلام) هرسه بزرگوار، اما یک وجه شباهت تاریخی عجیب نیز دارند. و آن، غلوّیست در نسبت دادن خدای ـ وشی بدیشان.
قرآن در آیات غضبیهاَش(توبه/۳۰) یکجا میتاراند که "و قالت الیهود عزیر ابن الله ... و قالت النصاری المسیح ابن الله... و به اتفاق کلیه فرق نویسان و ملل و نحل پژوهان، آنچه از فرق شیعی، به غلوّگویی اولتر است، فرقه سبائیه(منسوب به شخصی بنام عبدالله بن سبا) است ک به حضرت علی خدا گفت. گذر از مشکوک بودن خود این آقای سبا(رک: جلد دوم کتاب عبد الله بن سبا، نوشته علامه عسگری) در مورد ایشان است که به حضرتش گفت: تو خدایی! و علی(ع) دستور داد وی را به مدائن تبعید کنند. (رک: تاریخ طبری۲/۶۴۷؛ عبدالله بن سبا، علامه عسگری،ج۲؛ مدخل سبائیه در کتب ذیل: الملل و النحل شهرستانی، الفصل ابن حزم، المقالات و الفرق شهرستانی، و ...)

چرا یک جماعت به کسی خدا می گوید؟ مگر در او چیست که چنین مخاطب شود؟ اگر با تاریخ یهود آشنا باشیم مییابیم که عُزیرِ نبی بعد آنکه کوروش، بابل را فتح کرد، از وی خواست که جماعت یهودی را به موطن بازگرداند. درخواست شجاعانه و سیاست و عملکرد عزیر، بعلاوۀ جمع آوری اسفار تورات توسط وی بعد سالیان دراز، باعث محبوبیت و علاقه مندی بین جماعت شد تا آنجا که توده، وی را پسر خدا دانستند(رک: المیزان۹/۲۴۳)
اما عیسی با آن داستان طوفانیِ ولادتاش که سراسر خلاف آمدِ طبیعت بود و هست و خواهد ماند، ذهن بشر را غلغلک داد. عیسی پای فشار این نکته بود که ذهن خلاق بشر، در تنگنای انحصار خلق بشر توسط اسپرم و زهدان نماند و افق اعلی و قاعدۀ کُن فیکون را در نظر گیرد. عیسی در پسِ شفادهیاش، به چشمان زل زده بر خویش می نواخت که: این معجزه را بازگو نکنند تا شهرت نیابد.(متّی۱۲/۶۹) شخصی بر او گفت: ای استاد نیکو! چه کنم تا زندگی جاوید یابم؟ وی را فرمود: از چه سبب مرا نیکو گفتی؟و حال آنکه نیکو نیست جز خدا!(متّی۱۹/۱۶) و آخر اینکه چه خوش گفت: خوشا بحال آنکه در من نلغزد(شک نکند)(متّی۱۱/۶)
به روایتی از مؤلف زبور آل محمد(امام سجاد) بر خوردم که دلیل غلوگویی را افراط در محبت می داند: "یهودیان از بس به عُزیر علاقه داشتند، پسر خدا نامیدندش، و مسیحیان از شدت علاقه به عیسی، وی را پسر خدا می خوانند، حال آنکه آندو از مردم برائت می جستند... و همچنین گروهی از شیعیان از شدت محبت به ما، در ما فزوده از حد/غلو روا می داشتند، حال آنکه نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان.(رک:بحار الانوار۲۵/۲۸۸ح۴۶؛ اختیار معرفهالرجال محمدبنحسن طوسی،ص۷۹)
«ای محبوبۀ من! لبهای تو عسل را میچکاند. زیرِ زبان تو، عسل و شیر است و بوی لباسَت، مثل بوی لبنان است»؛ (غزل غزلهای سلیمان 4/7)
تطبیقی میخواستم از غزل وارههای کتاب عهد قدیم با قرآنِ خودمان، و اینکه چرا در قرآن اسلامی، توجهی به غزلورزی(مغازله) نشده است! آیا لازم نبوده، یا قرآن مسألهاش ورای این دست گفتههاست و یا اینکه اصلاً شأن قرآن بالاتر از اینفرو دست! است؟
گرچه غزل غزلهای سلیمان، منسوب بحضرتش است؛ اما در اوراق مقدس ایشان، کلُّ یومٍ مطالعه میشود و این نسیمِ عشق بر لبان و ذهنِ قاری، مدام مینشیند که آری! چونان سلیمان نبی نیز دور از مغازله نیست و آتش عشق را حرمت مینهد و اِبا ندارد برای جنس مخالفش عاشقانهای بسازد و بر خداوند دلِ ناآراماَش فریادی زند:
«مرا به قرصهای کشمش تقویت دهید؛ زیرا من از عشق بیمار هستم»(همان، 2/3) یا در فصل 4، آیه7 غزل میکند: «ای محبوبۀ من! تمامیِ تو زیباست، در تو عیبی نیست»

گرچه برخی حکایت عاشقانه از نبی اسلام(ص) نیز هست که آنبزرگ، از عشق مفرط اَش به خدیجه(س) و بعد فراق یار، بر دوستانِ یار، پاره گوشتی از گوسفندانی هدیه میفرستاد. و نیز علی(ع) دربارۀ بانوی نور و بعد فراق میفرماید: هر گاه بمنزل وارد میشدم، تا چشمم بر صورت و چهرۀ فاطمه(س) میافتاد، تمام غصهها فراموشم میشد. یا این دو بیت شعر که منسوب به امام حسین(ع) است:
«لعمرک أننی لأُحبُ داراً *** تکون بها سکینه و رباب»
أحبهماا و ابذل جُلّ مالی *** و لیس لعاتبٍ فیَّ عتاب»
این نمونهها با اندی تتبع، پیداشدنی است و کاش کسی گِردشان آورد؛ اما قاعده نیست و در دین اسلام، و مسلمانانی از جنسِ فقها، گفتنش نه مرسوم است و نه ممدوح. چرا؟